علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

وروجک مامان در حالتهای مختلف

علی اقا در حال بالانس زدن علی اقا در حال تماشای تلوزیون چه لمی هم داده علی اقای سیبیلوی ما چه بهتم میاد مرد بشی عزیزم اینجا هی من بهت میگفتم موس و میدی به مامان تو هم میگفتی NO اخه "نه"رو تو فرهنگ لغت خودت اینجوری تلفظ میکردی.یه بوس گنده تو اون لبای غنچه شدت بدون شرح!!!!!   پدر و پسر ...
18 آبان 1392

(اصفهان)باغ گلها و میدان امام

عزیزم اینجا 10 ماهته که با عمو مرتضی اومدیم اصفهان خیلی هم هوا گرم بود.تو هم وقتی خسته میشدی یا گرما اذیتت میکرد دیگه شروع میکردی به نق زدن   از دست تو پسر شیطون که خودتو کثیف کردی   اینجا هم با خاله نجمه(دختر عمه بابا)اومدیم باغ گلها.عزیزم تو خودت گلی                             ...
28 مهر 1392

وروجک مامان در حالتهای مختلف

اینجا پسر طلا داشته لوبیا گرم میخورده اینجا هم مشغول خوردن شکلاتی   این جعبه ی کیک تولدته که شما اینجوری باهاش بازی میکنی اینجا هم دوباره طبق معمول ذاشتیم میرفتیم باغ عمو سیروس من وبابا داشتیم وسایل و آماده میکردیم که با این صحنه روبرو شدیم   اینم یکی از کارهای همیشگی شماست     الهی مامان بمیره عزیزم ببین چی شدی یه پشه بد خونه مامان جون اینا تو رو نیش زد و چرک کرد بعدم بردیمت دکتر بهت سفکسیم داد خوردی بعد از 2روز بدنت اینجوری شد ما هم نفهمیدیم به نیش اون حشره بدجنس حساسیت داشتی یا به آنتی بیوتیک یه دکتر میگفت به دارو یکی دیگه میگفت به غذا و یکی هم میگفت به نیش ...
12 مهر 1392

تولد 1 سالگی با تم کفشدوزک

        هوررررررررررررررراااااااااااااااااااااا تولد علی کوچولو تولدت مبارک عزیز دل مامان وبابا انشاالا تولد 100 سالگی یه بوس گنده از طرف من و بابایی توی لبای خوشگلت    اینم عکس علی آقای 1 ساله با کیک تولد     وروجک مامانی از بس که وول میخوردی نتونستیم یه عکس خوب ازت بگیریم .بهترینش همین بود که دیدی. اینم یه عکس 3نفری مامان بابا علی   به علت تعداد زیاد تصویربرداران محترم نگاه ما به یک سمت و سوی دیگریست اینم از تزیینات تولد کفشدوزکی   اینم از کادوهات از طرف عمه زهرا*مادر جون فرشته*مامان جون طوبی*خاله س...
10 مهر 1392

عیدت مبارک پسر گلم

کوچولوی شیطونم عیدت مبارک خوشحالم که امسال پیشمون هستی     اینم گل پسرم سر سفره هفت سین.     عزیزم اینجا تازه اثباب کشی کرده بودیم اومدیم توی ساختمون عمو سیروس اینا.تو هم که 6ماهته تو رو میذاشتم پیش مامان جون .و با عمه زهرا میومدیم اثبابارو  میچیدیم. این پست با تاخیر فراوان گذاشتم ...
27 شهريور 1392

روزهای بدون پستونک

   بای              بای          بای          وقتی از پستونک گرفتیمت اولا به هیچ شیوه ای نمیتونستیم بخوابونیمت مگر اینکه خودت انقدر خسته میشدی که اینجوری خوابت میبرد...اخی عزیزم آخه همیشه عادت داشتی با پستونک بخوابی.وای که چه روزای سختی داشتیم من و بابایی با خواب تو یک ماه درگیر بودیم تا اومدی عادت کنی تو اون مدت شبا 3 تایی تو سالن میخوابیدیم آخه خودت انقدر بازی میکردی یا نق میزدی که خوابت میبرد ما هم دیگه دست بهت نمیزدیم پیشت اروم میخوابیدیم اینم خوابت با پستونک اینم یه عکس با اولین پستونکت ببین ا...
28 مرداد 1392

باغ عمو سیروس

ما این انار و دادیم دستت که سرگرم شی ما هم عکسمونو بگیریم نه بکنی تو دهنت پسر    وقتی هم دیگه خسته میشدی این اوضاع رو داشتیم ...
15 مرداد 1392